اخبار برگزیده

جنون نامه سیزده فروردین

امروز سیزدهم فروردین است . دیشب باران بارید و امروز تمام روز خواست ببارد و نتوانست. هوا یخ زده بود . من یخ زده بودم . اشکهایم یخ زده بود. تا سرکوچه هم برای خرید شیر نرفتم

در امتداد خطی باریک راه میروم . در مرز زندگی و مرگ . مرز فراموشی. چه میدانم!!! یا پرواز می کنم و تمام . یا سقوط می کنم و تمام . اما بی پروا نیستم. ترس دارم . عمق فاجعه اینجاست . ندانستن و ترسیدن . آیا این سقوط به عمق فاجعه است . جایی که تمام حسهای خوب و بدت را گم می کنی چه می گویند به این ؟ فاجعه ؟ اتفاق؟ همرنگی با جماعت ؟ اصلا آنجا در عمق  که هیچ جیز نیست برای این اسمی هست؟ . چرا انقدر اصرار به بی گذشته بودن آدمها زیاد شده ؟ چقدر فخر می فروشند بی گذشته ها به شادی ابلهانه شان . شاید من در جایی از اعماق وجودم حس حسادتی دارم به ابلهان . شاید ابلهی آرزوی من بوده . سعی می کردم تمام روز اینجا باشم خانه امن . ولی نبودم . ذهن بیمارم از سویی به سویی می رفت و آنقدر شتاب می کرد که نمی توانستم بفهمم این فکرها مال من است یا دیگر . تنهایی مالیخولیای شیرینی است که حاضر نیستم از دستش بدهم . اجسام روح دارند؟ روح تمام اجسام اتاقم مرده . مثل من . حتی پنکه . نردبان . نردبان کلمه ای که به شکل بیرحمانه ای بی تفاوت است. برای من روزها معنای عجیبی داشت ، حالا به شدت مرده و من تکیه دادم به دیوار و خیره شدم تا روحش را بیرون بکشم . چه میدانم !!! شاید می خواستم مرگ روح خودم را باور نکنم . دیگر گرمایی از لابلای پیرهن هیچ پارچه ای در گنجه های مخفی ام بیرون نمیزند و من که با این بو تنفس می کردم رفته رفته مردم . همه چیز مرده . ولی زخم تحقیرها زنده است . زخم تحقیر نامیراست .به خودم بیشتر زخم میزنم که با بوی پیرهنی زنده بودم . اما چاره چه بود . گویا شش هایم از ابتدا اینگونه طراحی شده بود .

فردا همه چیز به طرز مسخره ای عادی میشود و من غرق میشوم در دل نگرانیها و بی ارزشیهای سرکار و خیابان و همسایه .

نه ... سقوط با شکوهی در کار نیست . آرام آرام فرو می روم.

 

 


جنون نامه سیزده فروردین

جنون نامه سیزده فروردین

جنون نامه سیزده فروردین

 


منبع این نوشته : منبع
آخرین جستجو شده ها